ثانیه
ساعت
روز
هفته
ماه
و سال
آتش؛
شاید آتش
نمی دانم
شاید عشق باشد؛
شاید.
حس خوبی ندارم
از میان همه زمان ها و فاصله ها
انچ انچشرا حساب می کنم
و ثانیه ثانیه دقیقه هایشرا
شاید عشق این باشد
شاید،
آیا عشق همین است؟
ناصبورانه به ته دنیا چشم دوخته ام
آیا جهان را پایانیست؟
عشق را چی؟
روز ها
هفته ها
ماه ها
و سالها
بیگانه شده ام از خودم
وهرچی فاصله ی؛
روز ها
هفته ها
ماه ها
و سالها
بیشتر و بیشتر می شود
به تو بیشتر نزدیک می شوم
و از خودم دوتر
آیا عشق این است؟
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/11/3 و ساعت
|
1 در سرمای سخت
هزارستان مادری از درد زایمان می میرد. هر روز بر تعداد فقرا افزوده می شود و
انسان ها حتی در قرن 21 مغاره نشین هستند. اینجا کیست که به درد این مردم غمدیده
می رسد؟
در افریقا فقر جان هزاران کودک را می گیرد و نسل کشی های
گذشته و جدید یکی پشت دیگری وجدان جهانیان را بیدار نمی کند؛ آدم های فاسدی مثل
معمر قذافی یا رابرت موگابه بر گرده های مردم سوار است. کی به داد آن مردم غمدیده
می رسد؟
فشارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی دولت چین بر روی اقلیت
ها منجر به نابودی تدریجی اقلیت های مثل اویغورها و تبتی ها می شود و کوچکترین
اعتراض شان با سرکوب بی رحمانه ی رو برو می شود. چی کسی برای فریاد کردن صداهای
این توده ها نعره می زند؟
2 اوباما: از یک دنیای گمنامی به ریاست جمهوری رسید، حد
اقل این حرف برای شهروندان غیر آمریکایی کاملا و صد در صد صدق می کند. مردم دیر تر
نه همین سال پار شعار های مثل " بلی ، ما می توانیم " آقای اوباما را از
رسانه ها شنیدند.
سیما سمر: چهره ی شناخته ی شده بین المللی که حد اقل در
دودهه ی اخیر فعالیت های قابل قدری برای افغانستانی ها انجام داده . کمک های بشر دوستانه
ی که به حد اقل جامعه رسیده است و از آن بهره مند شده اند. بدون شک فعالیت های خیر
خواهانه ی او جان هزاران کودک و مادر را نجات داده است و هزاران جوان را باسواد
کرده است. دور ترنه، در جاغوری وکویته فعالیت های او را می توان کاملا محسوس کرد.
در اوج جنگ های داخلی و زمان طالبان این سیما سمر بود که تمویل کننده ی اصلی مکاتب
و شفاخانه ی جاغوری و قسمت های از هزارستان بود. در کویته هم دروازه ی کلینک شهدا
همیشه بر روی مهاجرین بی بضاعت باز بود و مکتب های تحت اداره ی موسسه شهدا،
بیشترین تعداد فرزندان مهاجر را پذیرفته بود.
ولی! ولی سیما سمر رییس حقوق بشر افغانستان است، کاری
بسی شاقه و تا اندازه ی غیر ممکن در افغانستان. دولتی که 99 در صد آنرا جنگوجان
سابق ـ ناقضان حقوق بشر و یا تکنوکرات های باغرض و بی غرض تشکیل داده است. سیاف در
پارلمان است، محسنی مدرسه ی بزرگی را اداره می کند، جنرال فهیم معاون اول رییس
جمهوری جدید است، اسماعیل خان وزیر است و شهنواز تنی و ملا سلام هر کدام مدعای
ریاست. یونس قانونی رییس پارلمان است. یادم رفت که بگویم که در بامیان گور دسته
جمعی کشف شده است.
پس! در طول هفت سال از عمر جمهوری جدید افغانستان کدام
جنایتکاری پای میز مذاکره کشانده شده و یا کدام عمل اساسی برای رفع تبعیض و نا
عدالتی های اجتماعی بر داشته است؟ مردم بازهم مغاره نشین هستند. و نوک تفنگ کوچی
هر روز سینه ی پیر مرد بهسودی را نشانه می رود.
3 سیاست جهانی در قبال افغانستان که در راس آن ابرقدرت های
مثل آمریکا قرار دارد، سیاست یکطرفه و بدون برگشت است. زمان به سرعت می گذرد و
همین طور که زمان می گذرد، دامنه ی فقر، سردرگمی و نا امنی دامن بیشتر افغانستانی
ها را می گیرد. در بامیان ایالات متحده حاضر نیست که یک متر سرک آنرا پخته کاری
کند در حالیکه بودجه ی نظامی ایالات متحده در افغانستان بالغ بر 50 میلیارد دلار
در سال است [روزانه 137 میلیون دلار!!!!!!!]. مافیای فساد تمام ادارات دولتی
افغانستان را آغشته کرده است. دولتی که بخاطر پایین بودن حقوق، کارمندانش از روی
ناچاری رو به گرفتن رشوت آورده اند و مردمش که در روز یک دلار کمتر در آمد دارند،
چطوری می شد توقع داشت که اوباما می تواند "تغییر" ایجاد کند؟ حد اقل
برای افغانستان.
4 در حالیکه جبهه های جدیدی در حال شکل گیریست و دنیا به
سوی یک نامعادله به پیش می رود، جهان و جهانیان چشم به این دوخته است تا امریکا در
قبال سیاست های خارجی اش کی چرخش چند درجه ی را ترسیم خواهد کرد. سیاست های خارجی ناموفق
ایالات متحده آمریکا که میراث بوش است بر گردن بارک اوباما اینطور به نظر می رسد
که سنگینی می کند. اوضاع اففانستان هر روز نا امن تر و بد تر می شود و پاکستان از
جو نسبتا آرامی که در سالهای گذشته داشت خارج می شود و دامن ناامنی و جنگ در این
کشور هر روز گسترده و گسترده تر می شود. شرایط فلسطینی ها هر روز وخیم و دامن ناامنی هرروز در
شرق میانه گسترش می یابد. تمام این ها شاید دلیلی باشد که جایزه ی نوبل را به بارک
اوباما دادند تا در این شرایط آشفته ی جهانی نقش فعال تری را بازی کند و به عنوان رییس
یک غول اقتصادی ، سیاسی و نظامی دنیا، احساس مسئولیت بیشتری را از خود به خرچ دهد.
5 آیا بارک اوبا با تمام وعده های سرخرمنی که داده بود و
جایزه نوبل را هم که گرفته است، می تواند اونطوری که قول داده بود تغییر ایجاد
کند؟ نه ما و نه هر کسی دیگری نمی تواند جواب بدهد. فقط زمان است که جواب خواهد
داد.
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/10/9 و ساعت
|
درد های من
گناهای کبیره ی گناه کارترین زمین دنیاست
که با داس پیر مرد دهقان درو شده است
انبارش کرده اند در کثیف ترین فاضلاب زمین
جوشاندن شان درون دیگ های چرگین
و شیره ی جانش را باقی گذاشته اند برای تو
درد های من
پهن می شوند مثل خمیر سوخته ی نانوا
درد های من
می لولند درون دستان تو
و مخلوط می شود با توتن های سوخته
درد های من را می پیچی درون لوله ی
بعد درد های من آتش زده می شوند
دود می شوند
درد های من
دوای درد های توست که از درون شوش های کثیفت سر در می آورند
نفرین شده!
دودش کن !!!
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/9/6 و ساعت
|
داد بزن
فریاد تو انگار از قعر دوزخی بلند است که در آن برای خود بهشتی ساخته ای.
سالیان سال است که این جا جهنم است که در آن جنگل ثروت و سرمایه هی قد می
کشند و تنومند می شوند و تو می سوزی و می سوزی. اینجا جنگلزار جهنم است که
درختان قد و نیم قد آن هردم جوان می شوند.
داد بزن
درختان اینجا هرگز نمی سوزند
چوبهایش؛
درختان پیر و کلفت!
داد بزن که درختان اینجا فقط سایه های شان است که بر بستر خفته ی تو سایه سایه می شوند!
داد بزن از ماشین ها! از ماشین های که ریشه های شان تا عمق وجودت رخنه کرده اند وهی می کشند تمام شیره ی هستی ات را!
داد بزن
تو مرده ی زنده جان هستی
که اختراع شده ای از بطن جامعه ی کثیف!
داد بزن !
هیچکسی قدرت و ثروت تو را ندارد
حتی فرعون مصر!
هیچ کسی زور تورا ندارد
حتی خدا !
متاسفم !
تو آدمی کثیفی هستی !!!
که روح شیطان
در زره زره وجود تو رخنه کرده است
داد بزن
داد بزن ژولیده
بوی بدی از دهانت بلند است
این بوی مخصوص بهشت توست که تا 100 متری بف می دهد!
داد بزن
آیا تو ننگی نیستی بر دامن سایه ها؟!
سایه های بی احساسی که ترکت کرده اند؟!
آخ!
ناله های تو مثل دودیست که از عمق دلت بیرون می شوند
و تمام تذکره ات را تکرار می کنند
هی تکرار
وتکرار
اِی سرباز!!!
فریاد بزن!
فریاد بزن، زیرا فریاد تو فریاد جنگ است؛
از جنگل های" ترین کومالی *" تا دشت های" بکوه*"
از ویتنام
تا گواتیمالا.
و تو یکی!!!
تو هم داد بزن!
داستان تو نیز قصه ی جنگ است
داستان دریدن آدمها؛
تو ببر پیر هستی که از جنگل های " جفنا*" بیرونت کرده اند
و تو یکی!!
توداد نزن
تو سرباز بدجنسی هستی
که به دختر باکره ای
در بوسنی تجاوز کرده ای !!!
تو شبیه سگ ولگردی هستی
نه
تو بدجنس تر از هر جنبده ی هستی!!!
متاسفم!
هرچی داد می زنی داد بزن
شب نزدیک است و تو داد بزن
داد بزن
شب است؛
داد بزن
نصف شب است؛
داد بزن
گل صبح است؛
آها !
و تو!!!
و تو همشهری "بودلر"
هم داد بزن
زیرا"گلهای بدی" همچو گلهای پیچگ
دور مغزترا بافته است
داد بزن ملعون!
ادامه دارد.........
یادداشت: ترین کومالی و جفنا نام دو منطقه ی مهم و استراتیژیک ببرهای تامیل بود که به تصرف ارتش سریکلانکا در امدند.
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/8/8 و ساعت
|
در غروب تلخ این ساحل
که تکیه زده ام
پشت به خورشید خدا
ومی نگرم به
به چوبه های حسرت عمرم؛
هیچ پرنده ای
نه می پرد
از آسمان غروب تنهایی ام
و هیچ آدمیزادی
تنهایی ام را احساس نمی کند.
دنیایی را چی کنم
که قلب سنگی دارند
انسانهایش
و هی می کوبند قلب های شانرا
به قلب کوچک بلورین من.
آکنده ام از درد هجرت
و ناله ی دارم پر درد تر از آن
کلامی برای گفتن نیست
زبانم را باد برده است
آنسوها
دورتر
همنفسی
همشهریی
ناله هایم را فریاد می کشد.
به خسته خسته آدمان این دیار قسم
که
از دلم همچو کوره های داغ آهنگر
آتشی زبانه می کشد
که می سوزاند قلب و جگرم را.
ها !
باران شروع به باریدن کرده است
و لطافت شرشر آنرا احساس می کنم
من از رعد و برق باران می ترسم
تو چی؟
شنیده ام که تو از جنس باران می ترسی
شاید ترست واهمه ی باشد
از طوفان بعد از
باران.
فردا روز آفتابی خواهد بود
ولی
شنیده ام که از تابش خورشید می ترسی
شاید ترست واهمه ی باشد از تاریکی شب
که بعد هر روز آفتابیست.
اگر روزی سری زدی ازمن
سایه بانی خواهم ساخت
از جنس عاطفه
که سدی باشد در برابر
باران و تابش خورشید
و تکره ای از قلبم را
پیوند خواهم زد با قلبت
تا همرنگ شویم
از بی رنگی ها
ای دوست!
25 ژوئیه سال 2009
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/7/24 و ساعت
|
مقدمه: معلم عزیز رویش که بدون شک از نخبگان جامعه ی هزاره است که سالیان سال برای آگاهی دادن از شرایط زمان و مکان به هزاره ها لحظه ی دریغ نکرده اند، در این اواخر که طرفداران شیخ محسنی قندهاری به بهانه طرفداری از قانون احوال شخصیه، چی بصورت حمله به لیسه عالی معرفت که تحت سرپرستی آقای رویش می باشد، و چی هم حمله های سیستماتیک به مخالفان این قانون، ایشان جوابیه ی مهم و تاریخی نوشته اند تا باشد که خلق هزاره تاریخ تلخ و ناکام گذشته شان دوباره تکرار نشود.در سایت شبکه فرانس 24 گزارش جالبی است راجع به حمله به لیسه عالی معرفت.
با هم جوابیه معلم عزیز رویش را مرور می کنیم. گرفته شده از سایت لیسه عالی معرفت.
آدم
قبل از هبوط، آدمي نيست كه او را خليفهي خدا خوانده باشند. آدم بعد از
هبوط و بعد از كار و تلاش در زمين است كه گام به گام اين صفت را در خود
فعليت ميبخشد.
شهادت
بابهمزاري براي من درست يك هبوط بود. تا او بود حس مبهم و تعريفناشدهاي
همچون يك توهم براي ما اميد و ايمان ميداد كه گويا همهچيز ما در سايهي
او نظام مييابد و تا او باشد دردي نداريم كه به درمان آن نرسيم. اين حس،
شايد تنها مال من نبود، مال همهي آناني بود كه در كنار «او» زندگي را
معنا كرده بودند و از نگاه او به خود و حق و استواري خود ايمان يافته
بودند. اما وقتي او رفت، به يكبارگي متوجه شديم كه چقدر ضعيف و بيپايه و
بيمتكا بوده ايم. گناه از او نبود، از ما بود. گناه از واقعيتهاي
پيرامون ما نيز نبود، از درك و برداشت ما بود. ما بوديم كه در ضعف و
بينوايي تاريخي خود، اتكا بر فرد را – ولو به استواري و توانمندي و ايمان
بابه مزاري – به جاي اتكا بر نهادهايي كه بتواند براي ماندن و استواري ما
ضمانت خلق كند، چسبيده بوديم. درك ما ناقص بود و اگر ميتوانستيم به نقص
اين درك خود پي ببريم، شايد او را هم به آن سادگي و آساني از دست
نميداديم. يا بهتر بگويم، شايد بيش از حد بر او بار نميانداختيم و فكر
نميكرديم كه او متصدي همهچيز و همه كار ماست و همه چيز ما در او جواب
مييابد و همه درد ما در او التيام ميگيرد.
اما بعد: از اينكه مي گويند براي مردان بهشتي دربهشت ازجمله نعمتهاي
خداوند يكي هم حورهاي هاي بهشتي اندكه بعد از آميزش دوباره به شكل با كره
مي گردند ويا كه مي گويند براي هرمرد هفت حوریه مؤظف اند آيا در بهشت
تكليف زنان بهشتي چه اند آيا براي آنها هم حوریه هاي بهشتي از طبفه ذكور
است يا خير؟
متن پاسخ : تنوع جسنی از نظر روانی برای مردان صحت دارد ولی برای زنان خیر
، غالبا در همین دنیا زنان از تنوع و ازخوابیدن دربغل مردان رنگارنگ تنفر
دارند مگر فاحشه ها ( که ان هم بخاطر مسائل اقتصادی است) ویا اینکه انحراف
شدیدی اخلاقی داشته باشد ؛ یکی از علمای که فعلا حیات نیست اعتقاد داشت که
حورالعین برای هر دو جنس است ولی اگر به مساله روانی زن توجه شود زن در
بهشت در جالت روانی خاص باشند که جز شوهرش زیادتی نخواهند.
یاد داشت: ببینید به نمونه های از نظر تنگی این آدم در باره ی
زنها. در این دنیای فزیکی که هیچ حقی برای زن قایل نیست حتی در عالم تخیل
و مجازی نیز با زن ها سر مخالفت و ناسازگاری دارد. نمی دانم که این آدم با
داشتن نامحدود حورهای بهشتی در این دنیا بازهم چرا در سر، خیال حور های
بهشت را می پرورانند. من در پست قبلی ام گفتم، حالا شما قبول دارید یا
ندارید ولی من به این حرفم ایمان دارم که این نوع آدمها خلص به سه چیز فکر
می کنند. بهشت ، شکم و زیر شکم
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/5/1 و ساعت
|
بحثی که اینروز ها سخت داغ است و دامن هر وبلاگ نویس افغانی را گرفته
است، قانون احوال شخصیه ی اهل تشیع هست. موضوع داغی که فکر کنم به این
زودی ها سرد نمی شود و بخارش بیشتر وبیشتر دامنگیر مردم ما می شود.
داشتن
یک قانون آزاد و دموکراتیک که ضامن حیات سیاسی و دینی «مذهبی» یک قوم و یا
پیروان یک فرقه و مذهب باشد، حق مسلم تمام انسانهای هست که در یک کشور
دموکرات زندگی می کنند که متعهد به منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد باشد.
اما در افغانستان راستش کی ها ازین قضیه سود می برند و کی ها هم ضرر،
خدا داند ولی هر آنچه که لخت و برهنه هویداست، حمایت چند قلاده شیخ محسنی
قندهاری است و از طرفی خاموشی مطلق سردمداران هزاره که گویا بخاطر قدرت و
یا هم مصلحت های شخصی خودشان، خاموشی را ترجیح دادند. بیایید یکطوری دیگری
بحث کنیم. اگر در قانونی هویت فزیکی یک قوم و یا طایفه قبول شده باشد آیا
این هویت بخشیدن و پذیرفتن یک قوم و ملت به معنی پذیرفتن اندیشه ها،
زبان ، عنعنات و مذهب آن قوم نمی باشد؟ اگر وجود فزیکی یک هزاره در
افغانستا قابل قبول است و در سایه ی قانون دولت موظف به حمایت از هزاره به
عنوان یک شهروند کشور هست، چی لزومی به همچو قانونی داریم؟
واقعیتش
مردم ما باید با شعورتر از این می بود تا برای شان قانون جداگانه ی را وضع
کنند که به هیچ صورت نه به فرهنگ و نه هم به عرف ما سازگاری ندارد. سالیان
سال بلکه صد ها سال است که زنان هزاره دوشادوش مردان حرکت می کنند. تاریخ
هزاره ها گویایی این واقعیت است. اینکه آدم های مثل شیخ آصف نیازی به
داشتن این قانون می کنند، جای تامل است. چی آنکه شیخ قندهاری از جامعه
هزاره طرد شده بود و این مایه نگرانی او و تمام شیوخ سرگردان دیگری هست
که هر روز احساس طرد وانزوا می کنند. نمونه اش هم همین سنگباران مکتب
معرفت هست. چرا که معرفت شاید اندیشه ی را در جامعه صادر کند که مدارس
دینی مثل خاتم النبین متضاد آنرا تبلیغ می کند. البته نه به این معنی که
مکتب معرفت اندیشه های غیر اسلامی را درون جامعه شیعه و هزاره ترویج می
کنند. به این مقوله کاری نداریم و لی بدنیست بدانیم که طرفند شیخ محسنی
کار خودش را بالاخره کرد . مگر دیروز ندید که هزاره ها با هم یخن به یخن
شده بودند؟ حالا شیخ پیر دوباره بر می گردد با یاران جدید و نسخه های
جدید.
بالفرض فکرکنیم که مسلمانان و بخصوص اهل تشیع قانون احوالات شخصیه
خودشانرا داشته باشند ، آیا مشکل حل می شود؟ پاسخ نه هست چرا که آب از
سرچشمه گل آلود است. مشکل اینجاست که اسلام مد روز نیست. اسلام از چند صد
سال هست که آپدیت و به روز رسانی
نشده است. در خیلی موارد اندیشه های بدوی اعراب و یا هم دورتر نرویم همین
برادران پشتون ما قاطی این دین شده است و آدمهای مثل ملاعمر و
ملا محسنی انقدر چهره ی کثیف و مرداری از افغانستان و اسلام نشان داده اند
که دیگران به انسانیت ما حتی به دیده ی شک می نگرند. آدمهای ژلنده و
کثیفی مانند طالبان که سلاح ، مواد مخدر وآدم کشی
شناخت آنان هست. امروز ما به نسخه ی جدیدی از این دین لازم داریم تا بتواند
با
تمام ادیان و اندیشه ها سر ساز گاری داشته و پاسخگوی پیروانش مطابق با
استاندارد های امروزی باشد.
اگر افغانستان همانند دیگر دول اسلامی همچون ترکیه و اندونزی هم کیشند، چر اچوب
بنیادگرایی را افغانی ها بخورد؟ راستش همه حق دارند به ما بگویند که ما
بنیادگرا هستیم چرا که ملاعمر و ملا شیخ قندهاری نمونه های برجسته ی از
بیناد گرایی و عقب گرایی هستند. انسانهایی که فکر وذکر شان خلص به سه چیز
( بهشت ، شکم و زیر شکم ) می شود.
از طرف دیگر این آقایان « آغایان» هر وقتی می خواهند همدردی
خودرا با زنان افغانستان نشان دهند، زنان غربی و دموکراسی غربی را نمونه
مثال ذکر می کنند و اینکه غرب وحشی است و خانواده در غرب مفهومی ندارو
هزار چرندیات دیگر.
هر انچه که متاسفانه در افغانستان و ایران آخوند ها و ملا ها نسبت به غرب
تبلیغ می کنند، کاملا غلط هست. اولا اینکه اروپایی ها بی ناموس نیستند
آنطوری که ایت اله محسنی و امثالهم فکر می کنند و ثانیا در غرب خانواده
رکن اساسی
در جامعه شان هست. بدون شک پیشرفت این کشورها در تعامل و فعالیت تمام قشر
اجتماعی شان هست و زنان نقش فعالی در جامعه دارند. درافغانستان
خانواده مثلا اگر حتی خبر هم باشد که دخترش یا پسرش قربانی تجاوز جنسی شده
است ، هیچگاهی این موضوع را یاد آوری نمی کنند و به حساب خودشان خاک برسرش
می پاشند. چرا که فکر می کنند اگر فاش شود مردم انهارا بی غیرت و بی ننگ"
ناموس" خواهد گفت. چیزی که در غرب بر خلاف آن عمل می شود و خانواده و دولت
دوشادوش باهم برای مشکلات و آسیب های اجتماعی شان چاره می اندیشند.
بگذریم از مسایل دین و فتوا و آنجا و اینجا و امثالهم.
ایا زنها انسان نیستند!؟ اگر انسان هستند، خارج از هر دین واعتقادی باید به انسانیت یک انسان احترام بگذاریم.
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/4/17 و ساعت
|
یاداشت: تصویر که از یک وبسایت انترنتی برداشته شده، شاید توسط کارمند کدام انجوی خارجی گرفته شده باشد که متاسفانه ویرایشگر آن فرق بین هزاره جات و هزارستان را نتوانسته است، بگیرد.
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/4/14 و ساعت
|
امروزها باردیگر سالگرد قهرمانی مردیرا به زانو می نشینیم که گلوی اوصدا کننده صدای مظلوم و خفه یک ملت محروم و ستمدیدیده بود.
بابه را می گویم ، آنکه کوله باری از محرومیت و در بدری ملیت های مظلوم و خلق ستمدیده ی کشور را به دوش داشت
بابه را می گویم ، آنکه گروهی با دستان خالی و مغز خالی تر، گروهی با احساسات گنگ و پوچ مذهبی و گروهی بخاطر حفظ منافع مالی و سیاسی شان دورشرا حلقه زده بودند. و این بود که خواسته های بابه بعد از شهادتش تغییر مسیر داد و اکثریتش هم هرگز تحقق نیافت.
بی شک کهبابه و افراد معتقد به آرمان و خواست های ملی گرایانه ی او بودند که امروز دودی از خانه ی هزاره بیرون است. خواسته های بابه خواسته های ملت های مظلوم و محروم کشور بود . امروز اگر موجودیت فزیکی هزاره درافغانستان قابل قبول است ، مدیون خون بابه و یاران همرزم و همفکر اوست. و بجاستکه تقدیر شایانی بعمل آید از آن جوانان گمنام غرب کابل و سراسر هزارستان که جان شان را فدای آرمان های چندصد سالهخلق محروم هزاره نمودند و اگر امروز به عنوان یک هزاره مغتخریم بی شک افتخار از آن ، آن جوانان است.
بدون شک بابه مزاری شرایط زمان و مکان هزارهها را به خوبی درک می کرد. او از دل جوالی و حمال شهر با خبر بود و محرو میت و دربدری هزاره را بیشتر از هر کس دیگری می شناخت. این بود رمز قهرمانی بابه.
بابه اگر در جمع ما نیست ولی آرمان ها و خواسته های برحق او در زره زره در وجود هر هزاره ی با شعور و آگاه، زنده است.
زنده باد بابه مزای
زنده باد آرزوهای بابه مزاری
زنده باد خلق قهرمان هــــــــــــزاره
زنده باد خلق های مظلوم و محروم کشور که دیر یا زود هویت واقعی شانرا خواهند یافت و دیگر با هویت شان هرگز توهین نخواهد شد.
نوت: حق کپی رایت تصویر بابه مزاری مربوط به حوزه ی علمیه کابل می باشد.
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2008/3/5 و ساعت
|
سالهاهست كه مجنون دوچشمان سياه سالهاهست كه پرواز خيالم مشكيست سالهاهست كه غمباره ي يك آه سفيد اين همه واقعيت زندگي بر باد من است
يك گل صبح كه خورشيد نهان بود پس كوها و شبنم زده بود آغل* را، پريدم به چشمه به لب جوي بديدم ، گلم مي شستي به خيالم گلم غم
با خود انديشيدم وگفتم : شايد آه هاي جگرسوز دلم سايه انداخته بر خانه ي تو زانوي غم بغل كرده، گلم مي شويي
سالهاهست كه تصوير تو نقش بسته به ذهنم چه در خواب و چه بيدار؛ همه عكس قد و زلف تو بينم و به هر كاغذ مشكي نگرم ، نام تو است و به هر باغ زنم سر ، همه بوي تن توست
سالهاهست كه در شهر دلم در قصري و من غمزده در شهردلت خانه بدوش و نمانيم كه حتي گذرم از کويت چكنم با دل تو چكنم با دل تو؛ با دل سنگيي كه مي كوبي به اين شيشه ي نا اميديم
لوهافر ـ فرانسه دسامبر 2007
_______________________
* آغل يا آغيل : روستا و يا دهكده كوچك
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2007/12/19 و ساعت
|