خيال
سالهاهست دلم بسته به يك زلف كمند
سالهاهست كه مجنون دوچشمان سياهسالهاهست كه پرواز خيالم مشكيست
سالهاهست كه غمباره ي يك آه سفيد
اين همه واقعيت زندگي بر باد من است
يك گل صبح كه خورشيد نهان بود پس كوها
و شبنم زده بود آغل* را،
پريدم به چشمه
به لب جوي
بديدم ، گلم مي شستي
به خيالم گلم غم
با خود انديشيدم وگفتم :
شايد آه هاي جگرسوز دلم
سايه انداخته بر خانه ي تو
زانوي غم بغل كرده، گلم مي شويي
سالهاهست كه تصوير تو نقش بسته به ذهنم
چه در خواب و چه بيدار؛
همه عكس قد و زلف تو بينم
و به هر كاغذ مشكي نگرم ، نام تو است
و به هر باغ زنم سر ، همه بوي تن توست
سالهاهست كه در شهر دلم در قصري
و من غمزده در شهردلت خانه بدوش
و نمانيم كه حتي گذرم از کويت
چكنم با دل تو
چكنم با دل تو؛
با دل سنگيي كه مي كوبي به اين شيشه ي نا اميديم
لوهافر ـ فرانسه
دسامبر 2007
_______________________
* آغل يا آغيل : روستا و يا دهكده كوچك
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2007/12/19 و ساعت
|
